![]() |
![]() |
|
![]() |
|
(این رو به حساب یک دعوت وبلاگی بگذارید)
کلا ما ایرانیها آدمهای دقیقه نود هستیم. یعنی اگر به غذا پختن است نیم ساعت مانده به رسیدن مهمانها این کار را می کنیم. اگر به سر قرار رفتن است یک دقیقه مانده به این که دیر شود منزل را ترک می کنیم. اگر به نماز خواندن است درست همین که دارد قضا می شود، دست به کار می شویم. از این دست مثالها زیاد داریم. کلا آدمهای دل گنده ای هستیم به اصطلاح. ولی غرض از گفتن اینها چه بود؟ سال مهمی در پیش داریم. با پایان این سال انتخابات ریاست جمهوری ایران فرا می رسد. یعنی پایان دولت نهم و آغاز به کار دولت دهم به فاصله ای اندک. هر که ببیند این را، می گوید کو تا انتخابات ولی مهم این است که خودمان هم بدانیم که به طرفة العینی همهء این کاسهء نیمه پر که لبریز می شود هیچ، سرازیر هم می شود و همه خوب می دانیم که آب ریخته را نمی شود جمع کرد. پس چه بهتر که یک بار هم که شده قبل از اینکه دیر بشود دست به کار شویم. تا دیگر جائی برای افسوس خوردن باقی نگذاشته باشیم. مطمئنا همه شما دوستان تا به امروز حتی اگر ذره ای شده به این موضوع فکر کرده اید که چه کسی ریاست دولت آینده را به دست خواهد گرفت. نمی دانم تا چه حد به این اعتقاد دارید که هر کس می تواند در آیندهء کشورش سهم داشته باشد. ولی اگر این مسئله را باور ندارید این فیلم (swing vote)کمدی جدید ارائه شده به بازار هالیوود را ببینید، بد نیست. من به شخصه، شخصی را در ذهن دارم که حقیقتا دوست دارم بر مسند ریاست دولت ببینمش و آن کسی نیست جز سیّد محمد خاتمی. دوستداران و طرف داران خاتمی در نظر من دو دسته اند. دستهء اول افرادی که خاتمی را شدیدا دوست دارند و به همین دلیل و هزاران دلیل منطقی دیگر دوست ندارند خاتمی دوباره وارد این عرصه بشود و دستهء دیگر که آنها هم خاتمی را به شدت دوست دارند وبه همین دلیل و هزاران دلایل دیگر دوست دارند که وی صد در صد کاندیدا شود. البته گروه سومی هم هستند که دوست ندارم بهشون فکر کنم پس چیزی ازشون نمی گم. در هر حال من جزو دستهء دوم هستم و دلائل خاص خودم را هم دارم. اگر شما هم جزو دستهء دوم هستید پیشنهاد می کنم که به وبلاگ سلام خاتمی سر بزنید. این ایدهء چند تا از بچه های خیلی باحال و فعال و خوش ذوق برای شروع تقاضا کردند که نامه ای خطاب به شخص آقای خاتمی بنویسید. در آن بگید که اگر طرفدار شرکت خاتمی در انتخابات هستید دلیلش چیست؟ گر مرد رهید بسم الله... *: این مطلب قرار نبود اینجا باشد امروز ولی بنا به دلائلی از فرصت استفاده کردم و پستش کردم. **:همونطور که از همهء بازیهای وبلاگی استقبال کردید و همهء حرکتهای دیگهء وبلاگستان رو جدی گرفتید، این دعوت وبلاگی رو هم جدی بگیرید. بگذارید به حساب یک بازی سیاسی یا فرهنگی یا اجتماعی یا هر چه که دوست دارید ولی جدی بگیرید.هر کس می خواهد از این طریق درد دل کند با آقای خاتمی و یا به نوعی از ایشان دعوت کند که وارد جرگه شوند یا پشتیبانی خودش را از ایشان اعلام کند... بسم الله ( این یک اخطار کاملا غیر جدی اسسسسست). ***: تا 14 آگوست در اینجا را تخته میکنیم. شما را به خیر و ما را به سلامت. ****: مسافرت کاری میروم. برگشتم در خدمت هستم. *****: آن لندنی ها که به ایران می روند بهشان خوش بگذرد ان شاءالله. جای مارا هم خالی کنند حسابیها. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:43 توسط نیالا |
|
|
من زادهء سرزمینی هستم که در آن : مجرم شناخته میشوم تا زمانی که بی گناهیم را اثبات کنم. دروغگو خطاب می شوم تا زمانی که صداقتم را به اثبات برسانم. مخالف و بر انداز محسوب می شوم تا زمانی که توافقم را نشان بدهم. بی فکر و کم عقل به چشم می آیم تا زمانی که درایتم را بنمایانم. من زنم نصف یک مرد, در کشورم و همین گونه می مانم تا کمالم را به رخ مردانه شان بکشم. من مردم ولی باید مردانگیم را ایرانی گونه عرضه کنم تا نامرد خوانده نشوم. من یا مسلمانم از نوعی که می خواهندم که باید تآئید شود از سوی شایستگان صاحب منصب یا کافر و مرتدم هرچه می خواهد اعتقادم باشد. من یا بی سواد لاابالی هستم یا دانشجو و ضد رژیم و خانمان برانداز. من یا برنامه های تلویزیون مورد علاقه ام هستند یا کتابخوان و پیرو استکبار جهانی. به ما چه اگر در همهء کشورهای جهان وسائل ارتباط جمعی از ملزومات محصوبند. مهم اینجاست که استفاده از ماهواره, اینترنت و امثالهم یعنی پیروی از فرهنگ غرب. وبلاگ رسانهء عمومی است در همه جا ولی ما را چه سبب که در اینجا حکم مهرز گرایش به فرهنگ بی گانه و جاسوسی است. من فاسدم اگر ساعتی از روز را با دوستان هم جنس و نا هم جنس در تفریگاهی بگذرانم یا به نوشیدن قهوه ای در قهوه خانه ای مدرن. حالا علم روانشناسی می خواهد این تفریحات را لازمهء زندگی یک جوان بداند می خواهد نداند. من یا مشکی می پوشم و سیاه و بیرنگ می مانم تا نجیب خوانده شوم. یا هرزه و بی بند و بار خطاب می شوم که البته دندم نرم خودم خواسته ام. یا دکمهء بالای این پیراهن سفید یا آبی کمرنگ آستین بلند بدون مارک لعنتی را می بندم یا نباید توقع داشته باشم که با من برخورد نشود یا به کارم رسیدگی کنند. من زادهء سرزمین خط کشی ها هستم. در سرزمین من رنگ جرم است. صوت جرم است. صدا جرم است. محبت جرم است. صداقت جرم است. لبخند جرم است.زن مجرم. مرد مجرم. طفل مجرم. جوان مجرم. پیر مجرم. در سرزمین من عشق جرم است.عاشق مجرم. ولی می دانم روزی می رسد که این سفید و سیاه ها همه رنگین می شوند این زمزمه های آواز طنین آهنگین شادی. این سکوتها فریاد آزادی. این سکونها رقص موزون اتحاد. این زهرخند ها قهقهه های پر امتداد. روزی می رسد که همه عاشق باشیم. در یکی از این فردا ها عشق ارزش می شود. نفرت جرم. پی نوشت و پیش نوشت و همیشه نوشت: من عاشق این سرزمین هستم. حتی اگر تا ابد همین طور سیاه و سفید بماند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 13:37 توسط نیالا |
|
|
ارتفاع یکی از بزرگترین جذابیتهای دنیا برای من هست. من عاشق بلندیم. به همین دلیل از هیچ کاری که منو تا نزدیکی عرش ببره ابائی ندارم. این مقدمه ای بود بر توضیح آنچه در این آخر هفته بر من گذشت. روز شنبه بعد از بازی نه خیلی مفتضحانهء تیم ملی بسکتبال که به باختشون با تفاوت نه چندان زیاد ختم شد، طبق قرار قبلی با چند تا از همکسلاسیها رفتیم به مزرعه و ویلای یکیشون. بر طبق قرار قبلی صبح یک شنبه به سوارکاری گذشت. حقیقتا اسبهای زیبائی دارند. اون که من سوار بودم اسبی بود به رنگ شبق، سیاه سیاه به اسم تاندر. البته بماند که لگدی اساسی به ما زد قبل از سواری ولی خوب به سرعت با هم دوست شدیم. بعد نوبت به نهار رسید و بعد از آن قسمت لذت بخش بعد از ظهر. اکی. بسه دیگه حاشیه نمی رم. اینجانب روز یک شنبه از ارتفاع خداد مایل بالای زمین با سرعت هزار مایل رو به زمین شیرجه زدم و به یک چشم به هم زدن میون زمین و هوا شناور بودم. پدر همکلاسیمون برنامه ای چیده بود تا برای ما امکان پرواز و پرش فراهم بشه. از بین همهء ما 3 نفر نپریدن که یکی اون همکلاسی بود که میزبانمون بود و دو نفر دیگم به خاطر اینکه دچار ترس آنی شدن. ولی 6 نفر بقیه با لذت تمام اینکار و کردیم. یعنی باید اعتراف کنم اگه هزار بار دیگم امکان این کار برام مهیا بشه، به یه چشم بهم زدن انجامش میدم. لذت معلق بودن بین زمین و هوا. درک این که اینجا هیچ مآمنی جز شونه های خدا وجود نداره که روش فرود بیای. فهم اینکه چقدر ما آدما حقیریم و خودمون، خودمون و اطرافیانمونو بزرگ میکنیم. من عاشق این بی پناهی تو آسمون بودم. قبلا هم پریده بودم ولی نه اینجوری. از ارتفاع به یه چیزی وصل بودم هنوز. ولی این تجربه چیزی می تونه باشه که همه آرزوشو داشته باشن. برای من این درک لذت رهائی بود به معنای واقعی. یه تشکر مشت به خدا و بابای این دوستم بدهکارم به خاطر یه یکشنبهء عالی بین زمین و آسمون که مالک هردوشون خودشه. * : بدقول شدم چون یه سفر فوری پیش اومد . قصد داشتم با همون لذتی که خودم تجربه کردم بنویسم ولی یه اتفاق خیلی وحشتناک و بد موقع همه لذت و حس و حالم و کشت. ** : رانندگی مسولیت بزرگیست که افرادی که آمادگی ندارند یا مسولیت پذیری کافی ندارند باید جداً از به گردن گرفتن اون خودداری کنند. دائی و زن دائی من کمتر از دو سال پیش در یک حادثه رانندگی به همراه تمامی اعضای یک خانواده قربانی یک فرد بی مسولیت شدند. و فقط کمی باقی مونده بود تا دونفر که از جون برای من عزیزترند رو در یک اتفاق مشابه از دست بدم. شکر که به خیر گذشت ولی این دلیل نمیشه که این راننده قربانی دیگه ای در آینده نداشته باشه. رانندگی در هنگام استعمال مواد مخدر، یا در صورت مصرف و تحت تاثیر مشروبات الکلی بودن، رانندگی در هنگام خستگی شدید و خواب آلودگی و یا عدم کنترل اعصاب و یا به هنگام مصرف داروهائی که این اخطار در رابطه با مصرف آنها و عدم رانندگی در هنگام تاثیر پذیری از آن داده شده است، جرمی کمتر اقدام به قتل نیست. شاید از نظر قانونی مجازات مشابهی نداشته باشه ولی از نظر انسانی هیچ تفاوتی بین این دو عمل وجود نداره. *** : تیم ملی بسکتبال ایران بازی روز دوشنبه رو هم باخت. تقریبا مشابه بازی قبل بود حتی نتیجه ولی در کل خیلی خوب بود حظورشون اینجا. برخورد تیم و همراهانشون تصویر خیلی جالبی تو این موقعیت سیاسی آشفته از ایران ارائه کرد. برخوردهای دوستانه و مؤدبانه اعضای تیم ایران واقعا عالی بود. مثل همیشه باعث افتخار ما شدن. اضافه بر همه اینها، ماشاءالله هزار ماشاءالله به این قد و قواره ها. خدا وکیلی بچه های جَز کف کرده بودن از این قدای بلند و دستهای قوی. حیف که بازی ها به برد ختم نشدن ولی بازم میگم کارشون عالی بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:38 توسط نیالا |
|
|
امروز خیلی کار دارم ولی به محض اینکه تموم شدن میام و براتون از هیجان انگیز ترین کاری که تو زندگیم انجام دادم درست همین یک شنبه تعریف می کنم پس به قول این شبکه خبری ها:
با ما باشید تا لحظاتی دیگر...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:43 توسط نیالا |
|
|
طبق معمول هر روز مسواک به دست میام پای صفحه می شینم. اولین پیغام تو یاهو از امید: خسرو شکیبایی در گذشت.
خمیر دندون لعنتی تلخ و قورت میدم و انگار این بار تلخ تره. دوستش داشتم خیلی زیاد. آرزوم بود ببینمش. این هم یکی دیگه که دیدارش به قیامت حواله شد. هیچ وقت تو حاشیه ها نبود. همیشه چیزی برای گفتن داشت. به نظرم هنرمند یعنی همین. کسی که فاکتورهائی مثل سن و تغییر زمان و هزار مسئلهء دیگه تاثیری تو محبوبیتشون نداشته باشه. ازش خیلی فیلم دیده بودم. حالا زمان پخش یا با تاخیر بماند ولی دیده بودم. کیمیا، پری، خواهران غریب، سریالی که همیشه آرزو داشتم ببینم و بالاخره اومد تو نت تا بشه تماشاش کنم( خانهء سبز) و حکم و ستاره بود و خیلی های دیگه. خسرو شکیبائیِ سالاد فصل رو تحسین میکنم همیشه. خسرو شکیبائیِ ازدواج صورتی رو دوست دارم همیشه. باز هم جای شکرش باقی که تجلیل از هنرش در قید حیات حتی هر چند نه خیلی چشمگیر، انجام شده بود وگر نه این بار هم از آن بارها بود که مرثیهء "وا مصیبتا غافل بودیم تا بودی،ح الا که رفتی جبران می کنیم " سر میدادیم. امیدوارم که آنچنان که در خور شآن این هنرمند هست، مراسم تشییع و تجلیل از این سرمایهء سینمای ما بر گزار بشه. به یادت مینشنم با فروغ و آفتاب میشود. دیدارت به قیامت هنرمند بزرگ. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:5 توسط نیالا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
| پيوندهاي روزانه |
|
درختی فراسوی سکوت آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|